رویای زندگی من
  
 همون رویای زندگی من با آدرس جدید
 
مرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
 

7gardoon.com

آرشیو
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 19 مرداد ماه سال 1386
وبلاگ جدید من

برای رفتن به وبلاگ جدید من خواهش میکنم که اینجا رو کلیک کنین:

رویای زندگی من


 
جمعه 18 خرداد ماه سال 1386
کوچ شبانه

من اسباب کشی کردم و رفتم به یه خونه جدید و اینم آدرس جدید منه خوشحالم میکنین و بهم سر میزنین و به اون دوستی که  اون همه القاب خوب رو یه جا به من داده بود عرض میکنم که اگه ایمیل آدرست رو بگذاری مطمئن باش که نظراتتو تایید میکنم. هر جفتش رو.!!

رویای زندگی من


 
دوشنبه 14 خرداد ماه سال 1386
من و خودم

شاید سری کتابهای کمیک استریپ آستریکس و اوبلیکس رو خونده باشین .خیلی هاشونو داشتم ولی فکر کنم گم و گور شدن و تو اسباب کشی های مکرر و بی پایان یک مستاجر بیچاره !!  دود شدن و به هوا رفتن . نمیدونم چرا یهویی هوس کردم  بیام اینجا و یه جمله ای رو که اوبلیکس همیشه ورد زبونش بود و وقت و بی وقت میگفت رو......... همین جوری ها بی منظورها قصد و غرضی ندارم ها کسی ناراحت نشه ها ولی دوس دارم چند بار تکرار کنم:

 

بابا این رومی ها  دیوانه اند!!!!!

 

 

 یه آدم مشکل دار خود بزرگ بین !! خیلی خیلی خود بزرگ بین!!

 

تو محیط نت آدم با خیلی انسانهای  جور واجور با عقیده ها و رفتار متفاوت آشنا میشه و خیلی براش جالبه که اونها رو بشناسه باهاشون بیرون بره چند دفعه ای باهاشون صحبت کنه تلفنی صداشونو بشنوه و یا خیلی چیزهای دیگه . تا حالا از خودم براتون نگفتم  که کیم چیم چه میکنم چقدر درس خوندم چرا تا حالا ازدواج نکردم و..........اگر خیلی خیلی خیلی منو بشناسین فقط در این حد میدونین که 35 سال دارم مجردم از اهواز به تهران اومدم پدرم فوت کرده و جدیدا با وب سایت هفت گردون همکاری میکنم.

 البته یه خورده بیشتر از همکاری!!

من آدم راحتیم و تو بعضی جاها خیلی دست و دل باز و لارژ و ولخرج به نظر میام  و از اون طرف تو خیلی از موارد خیلی خسیس ونخون خشک عمل میکنم. به عنوان مثال وقتی  مسافرت میرم حاضر نیستم تو هتل های درجه دو اتراق کنم ولی از اون طرف هم حاضر نیستم واسه نهارم یه چلو کباب ده هزار تومنی بخورم این جزو خصوصیات اخلاقی منه و کاریش هم نمیتونم بکنم.علاوه بر اون خیلی  بسیار زیاد ترس از ارتفاع دارم وتا مجبورم نکنن سوار هواپیما نمیشم.و بالاخره اینکه چقدر بدم میاد از ادمهایی که بدون اینکه کسی رو دیده باشن و یا اونکه باهاش برخورد داشته باشن خیلی راحت راجع به شخصیتش نظر میدن و نقدش میکنن.

 

بهترین دوستای زندگیم از جنس مخالفم بودن و تقریبا میتونم ادعا کنم که این جنس از موجودات زنده رو به خوبی میشناسم و خیلی زیاد هم در این مورد ادعا دارم .همه اینا رو گفتم که برم سر اصل مطلب :

 بنظر من بد ترین نوع خانومها اونهایی هستن که دماغ بالایی دارن و علاوه بر اون خیلی مغرور و خود خواه تشریف دارن از همون هایی که به .. مبارکشون میگن پشت سر ما نیا چون ممکنه یه وقت هوس کنی بو بدی و آبروی من رو ببری.

خدا رحم کنه و اونجوری نشه که یه وقت اونها به جایی برسن یا اینکه خیال کنن به جایی رسیدن که دیگه خدا رو بنده نیستن مثلا تو جایی که کار میکنن مدیر بشن یا اینکه مثلا لیسانسشونو گرفاتن و تو خونه تمرگیدن و در شان خودشون نمیدونن که کار کنن و یه دفه خدا میزنه و اونا تو امتحان فوق لیسانس قبول میشن و اونوقته که وای وای وای وای وای...

-     هههههههههههههههه میدونین ... ادم باید کاری رو انجام بده که بهش علاقه داره دوسش داره واسه اش جون میده  من عمرا نمیرفتم با این جوجو بچه های لیسانس واستم کاری که تو شان من نیست رو انجام بدم.من همه اش منتظر همین قبولی فوق !! بودم که برم تهران و درسم رو ادامه بدم و اون جا کاری چیزی به طور نیم وقت .........

و خلاصه کلی از این دری بری ها بلغور میکنن و .....

ضربه خوردن این جور آداما تو مسائل عاطفی خیلی دیدنی و به قول خودمون جالب انگیز ناکه.وکلماتی که بعد از وقوع فاجعه پشت سر هم تکرار میکنن بسیار شنیدنی و خنده داره.مثلا:

-     اون از احساسات پاک من سو استفاده کرد. اون منو مثل یه دستمال کاغذی مچاله کرد و دور انداخت . من همه وجودمو در اختیارش قرار دادم اون گذاشت و رفت. سرم کلاه گذاشت . لیاقت منو نداشت .منو در عمل انجام شده قرار داد.

 

 

وقتی میخوان از سکسشون با طرف مربوطه صحبت کنن خیلی خجالت میکشن و رنگ میبازن و با بغض میگن که:

-  اصلا نمیدونستم کار به اینجا میکشه خیلی خودشو با شخصیت تر از این حرفا نشون داده بود و ....

انگاری که نمیدونستن که وقتی وارد خونه طرف میشن چی در انتطارشونه و اصلا انگاری فقط از این رابطه اون مرد پلید لذت برده و اونا هیچ منفعتی و لذتی نداشتن در حالیکه زیست شناسی ثابت کرده که بیشترین لذت جنسی در سکس رو خانومها میبرن نه اقایون !! . چه مرتیکه پلیدی که تنها تنها لذت میبره!!!

بهر حال یه خورده راجع به این آدما فکر کنین و اگر هم از خوندن این پست من خیلی هم  زورتون گرفت به دل نگیرین و به روی مبارک خودتون نیارین چون اگه بدل بگیرین معنی و ومفهومش اینه که شما هم از این تیپ خانومها هستین و مثل اونا فکر میکنین.

بهر حال آدم نمیشه که همیشه مطلب خنده دار بنویسه یه موقع هم هوس میکنه که گیر بده و راجع به این چیزا بنویسه  فعلا هم که وبلاگ من واسه شهرستانیا فیلتره و فقط بچه محل های دور و بر خودمون میتونن بیان و بخونن و حالشو ببرن منم که فعلا حال و حوصله اسباب کشی کردن رو ندارم هفته ای یه با آپ لود کردن که دیگه این حرفها رو نداره.

 

 

 دوس ندارم راجع اتفاقاتی که افتاده حرف بزنم و قصد ادامه بحث بی فایده رو هم ندارم نظرات من خلاصه میشه در همون چند کامنتی که پاسخ دادم و زیرشون یه خورده یادداشت نوشتم. همون توضیحاتی که تو پست قبلیم بود به اندازه کافی گویا و روشن بوده و نتیجه ای رو هم که میخواستم از اون حرفام بگیرم بدست اوردم .خیلی هم از اون چند تا  خواننده  فهیم و مودب وبلاگ خودم ممنونم

 که خودشونو تو اتفاقاتی که افتاده بود قاطی نکردن و شان خودشونو خیلی بالاتر از این دیدن که وقتی نمیدونن موضوع چیه و چرا همچین حرفهایی گفته شده بیان و موضعی به نفع یکی از طرفین بگیرن.

  به هر حال غیر از این چیزایی که گفتم  هر کس که از قول من یا به طرفداری من حرفی بزنه یا چیزی بگه از طرف من نیست و داره حرف بیخودی میزنه . من نه پشیمونم نه معذرت خواهی کردم نه خودمو سپر کردم نه فداکاری کردم  ونه نیازبه اون دارم که کسی بره اونجا و از من طرفداری بیخودی بکنه اگر یه خورده دقت کنین و حرفهایی رو که گفته شده با دقت مطالعه کنید همون  کامنت های وبلاگ گیلاسی در توجیح حرفهای من اونقدر جیغ میکشن که فریادشون تا پرشین بلاگ هم شنیده میشه.

ولی بهترین نظر البته به نظر من مربوط میشد به خانوم یا آقای شوک که عین نظر و جواب خودمو براتون میگذارم.:

 

 

 

شوک:

 

یکی مقاله های شما دو تا مانی و شما گیلاسی را نخونده باشه و بیاد این بحث ها را نگاه کنه . فکر می کنه دو نویسنده معروف  دارند حرف می زنند همچین می گید خوانند هام و سبک من و ....این چیزا که خودتون هم باورتون شده نویسنده هستید و مردم هم دارند برای نوشته هاتون سر و دست می شکنند و مونده  ازتون امضا هم بخوان .  واقعا که.......

پاسخ :
من که نه گفتم ادعایی هم ندارم برو به اونی که میگه همین حرفا رو بزن

یا حق

 


 
پنجشنبه 10 خرداد ماه سال 1386
من و آدامس

یه پست مشتی تو وب لاگ نیلوفر مرداب این خانوم کوچولوی شیطون و فوضول!!

تصورش رو راجع به خیلی از نخاله های بلوگ اسکای منجمله بنده!!!!!! بشکل خندونکای با نمکی گذاشته و اسم هاشون رو هم جلوشون نوشته فکر میکنم که خوندن و دیدنش خالی از لطف نباشه.بهر حال من لینکشو میگذارم که هر کی دوس داره بره ببینه و حالشو ببره.اینم لینک نیلوفر مرداب

 در ضمن تشکر میکنم از دوست نادیده خانوم آدمک باران از اصفهان که منو دعوت کرده به بازی شخصیت های تاثیر پذیر که متاسفانه من نمیتونم توش شرکت کنم . دلیلش هم خیلی روشنه . ما تو خونواده مون شخصیتی نداشتیم که من بتونم ازش تاثیر بگیرم  و اونو یه جورایی الگو برداری کنم . بجز دو مورد که متاسفانه از فامیلها دوستان و بستگانم نیستن بلکه از معروف ترین شخصیت های سینمایی هستن.

خیلی مختصر یه یادی ازشون میکنم. الگو پذیری از شخصیت های دون کورلئونه و مایکل کورلئونه در فیلم سینمایی پدر خوانده یک با کارگردانی جاودانه فرانسیس فورد کاپولا

قدرت و سنگینی شخصیت این دو بازیگر بقدری روی من تاثیر گذاشت که آرزو میکردم میتونستم قدرت و صلابت اون دو نفر رو داشته باشم و اونقدر قوی باشم که بتونم خیلی راحت حتی از نزدیک ترین آدم های زندگیم هم بگذرم و به  راه خودم ادامه بدم.

اونقدر به خودم اطمینان داشته باشم که بتونم برای رسیدن به هدفی که تو زندگیم دارم هر مانعی رو بردارم و  تا رسیدن به نتیجه و هدف  نهاییم از هیچی نترسم وبتونم در حساس ترین لحظه های زندگیم بهترین و صحیح ترین تصمیم رو بگیرم!!

ولی خوب ........

گفتم تو این موضوع شرکت نمیکنم ولی مثل اینکه یه جورایی هم .........

 

Any Way  تا یادم نرفته. میخوام به همه عزیزانی که وب لاگ منو میخونن یه توصیه  دوستانه بکنم. هیچ وقت به حرف دوستای وبلاگیتون گوش ندین حتی اگه دعوت به تست آدامس اولیپس اونم با طعم اوکالیپتوس باشه...

خیلی بد بود.............................  اصلا وحشتناک بود تو جشنواره امتحانش کردم وقتی خانوم فروشنده تعاونی نمایشگاه چند بار ازم پرسید مطمئن هستین که همین طعم رو میخواین منظورشو نگرفتم ولی....... یکی از بد ترین مزه های زندگیم بود. انگاری تو دهنم آتیش روشن کرده بودن من اسمشو گذاشتم اولیپس با طعم  زهر مار . خر نشین برین بخورین ها  اصلا به ریسکش نمی ارزه !!

راستی تا یادم نرفته اینم اضافه کنم که نیلوفر هم منو دعوت کرده بود به همین مسابقه  تاثیر پذیری که  از اونم تشکر میکنم و همین جا رسما اعلام میکنم که بزودی به خدمت جنابعالی اونهم به طور مفصل و اصولی خواهم رسید که دیگه فکر نکنی من سیگاریم!!.

و در آخر ................. چند  توصیه ایمنی.

اگه وبلاگ دارین  و دوست دارین که معروف و عزیر بشین حتما این کارهایی رو که میگم انجام بدین و مطمئن باشین که صد در صد جواب میگیرین.کنجکاو شدین ؟ باشه پس من میگم و شما بشنوین.

چشماتونو عمل کنین و بعد بیاین تو وب لاگتون هی آه و ناله کنین هی مردم قربون صدقتون برن هی سرما بخورین هی مردم واسه شفا تون دعا کنن هی با شوهرتون قهر کنین هی مردم واسه تون غصه بخورن هی به مملکت بد و بیراه بگین هی مردم واسه تون هورا بکشن هی از کلمات مستهجن استفاده کنین هی مخابرات فیلترتون کنه .هی ادای خانم های فراری از حاملگی رو در بیارین هی مردم براتون لینک فروش کاندوم آن لاین کامنت بگذارن . هی دعوا مرافعه خونوادگی راه بندازین هی مردم  براتون زاری کنن هی بگین میخوام دماغمو عمل کنم هی مردم شما رو از این کار پشیمون کنن هی از زیباییتون تعریف کنین هی مردم قربون صدقه تون برن هی عکس لباس نو هاتونو بگذارین هی مردم از سلیقه تون تعریف کنن. و بالاخره هی  که من به وبلاگتون گیر میدم محلم نگذارین هی من حرص بخورم و کامنت ناشناس براتون بگذارم  هی ..........................


 
دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386
مترو

از پله برقی بالا میام .از گذر خروجی رد میشم و بعد ازچند قدم به پله های خروجی متروی هفت تیر میرسم و  از پله ها بالا میرم. خانمی رو میبینم که شال به سر با سرعت زیادی از پله ها پایین میاد. تنه سختی بهم میزنه و رد میشه برمیگردم چهار تا حرف کلفت بارش کنم  که :

-          هوی خانوم!!

صورتمو که بر میگردونم میبینم که روی زمین افتاده .بر میگردم پایین  و سعی میکنم کمکش کنم!!

-          میبخشین آقا!!

-          خوب حالا چرا اینقدر با عجله؟؟

-          بیرون مامورا واستادن خانوما رو میگیرن .منم ترسیدم و برگشتم که یه دفه بهم گیر ندن!!.................................................

 

                                        ***************

از خواب بیدار میشم .تو تختم وول میخورم . به تلفن نیگا میکنم . چند روزیه به دلیل لج و لج بازی بین من و  خونواده قبضش پرداخت نشده و به صورت عضوی دکوری تو یه اتاق با چیدمان نوستالژی جا خوش کرده و صدایی ازش در نمیاد. به ساعت نیگا میکنم کمی از پنج بعد از ظهر گذشته و کمر گرما  بریده .دلم حسابی واسه شی شی تنگ شده و نمیدونم داره چیکار میکنه. دوست دارم دو سه کلوم باهاش حرف بزنم و یه خورده سر حال بیام.از تخت میپرم پایین .یه خورده به موهام میرسم و یه شلوار جین میندازم تو پام و کفشامو ور میندازم و با دو میرم سر کوچه که یه تلفن به شی شی بزنم . تو راه جیبم رو وارسی میکنم  و یه سکه پنج ریالی پیدا میکنم. اونو تو دستم سفت میگیرم و سرعتم رو بیشتر میکنم.میرسم سر خیابون.از عرض خیابون رد میشم .میرسم دم کیوسک تلفن. یکی دو نفر جلوم واستادن و یه آقاهه هم داره به زبون عربی با تلفن لاس میزنه.

-          آخرین نفر کیه؟

-          منم

-          باشه منم پشت سرتم.!!

 ربع ساعتی معطل میشم و بالاخره بعد از کلی معطلی و خواهش و با سکه زدن به شیشه نوبتم میشه و میرم تو کیوسک و درو میبندم و شماره رو میگیرم.

چهار تا زنگ که میخوره گوشی رو بر میداره و بعد از چاق سلامتی مشغول وراجی میشیم.تازه گرم صحبت میشم که یکی میزه تو شیشه :

-          آقا بیا بیرون!!

رومو بر نمیگردونم و میگم الان تموم میشه .طرف از رو نمیره و منم کوتاه نمیام و اونم هی میزنه تو شیشه.میخوام به روی خودم نیارم که در کیوسک باز میشه و.........

-          الو شی شی جون مامورا گرفتنم بعدا با هم حرف میزنیم!!

گوشی رو ازم میگیره و منو با خشونت از تو کیوسک میکشه بیرون

-          مگه چی کار کردم!!

-          بر گمشو سوار مینی بوس شو بچه سوسول

-          آخه واسه چی ؟

-          خفه شو زر زر نکن

میفتم به التماس کردن

-          آقا تو رو خدا مگه چیکار کردم؟

-          گوه نخور.سرباز بیا اینو بنداز تو ماشین.میری یا با در کونی ببرمت.

میرم سمت اتوبوس. تقریبا پر شده هنوز نمیدونم چرا منو از تو کیوسک کشیدن بیرون.

مامورا سوار میشن و اتوبوس راه میفته . یه 500 متری که اونور تر میریم ماموره داد میزنه :

-          صبر کن یک مورد دیگه دیدم

ماموره از اتوبوس میپیره پایین و  جلوی چشمای از حدقه در اومده همه متهمین یخه یه بنده خدایی رو که با دمپایی تو صف نون واستاده و یه زیر پیرهنی کاپیتان هم تنشه میگیره و با چک و لقد میکشه تو اتوبوس.

-          دیگه جا نداریم راه بیفت!!

هنوز نمیدونم چرا گرفتنم. از هر کی هم که میپرسم جواب میده که منم نمیدونم. خوب که به حضار نیگا میکنم دوریالیم میفته.

جرم ما خیلی سنگین و نا بخشودنیه!!همه ما آستین کوتاه پوشیدیم.!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو اتوبوس گرما غوغا میکنه . شرجی شهریور که همه جا رو دم میکنه تو اتوبوس رو حسابی خفه کرده.بیرونو نیگا میکنم و میبینم که داریم میریم به سمت سه راه خرمشهر.چند دقیقه بعد تو حیاط معاونت .... همه رو از اتوبوس میندازن پایین.!!

-          صف بگیرین .یالا.گوساله مگه با تو نیستم تو صف واستااااااااااااااااااااااااااا به من چپ چپ نیگا میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نیم ساعتی میگذره . حسابی دلشوره دارم .حتما همه نگرانم شدن.آخه نگفته بودم که میرم و دیگه بر نمیگردم.بغض گلومو فشار میده تا حالا گذرم این ورا نیفتاده . نمیدونم باید چیکار کنم. تو شهر خودم زندگی میکنم ولی حتی تو مستراب هم آشنا و پارتی ندارم.میخوام گریه کنم . اگه از خجالت این همه آدم نبود حتما مینشستم و زار زار میکردم.

کم کم تصمیم میگیرن فکری به حالمون بکنن.بازم جمعمون میکنن و مقدار زیادی کاغذ رو میدن دستمون و .........

-          این چیزی رو که میگیم بنویسین و امضا کنین و نام نام خانوادگی و آدرستون رو هم زیرش اضافه کنین!!

خلاصه متنی که رو میگن مینویسم. تعجب میکنم!!  اگه زیر این رو امضا کنم کاری که انجام ندادم روبه گردن گرفتم!! میخوام اعتراض کنم سرمو که بلند میکنم میبینم همه دارن تند تند امضا میکنن و برگه رو میدن به مامورا و به سمت درب خروجی میرن.بی خیال میشم . بیرون رفتن به هر قیمتی خیلی بهتره از موندن در این جا اونم اونم به قیمتی خیلی بیشتر و ........

برگه رو با اکراه  امضا میکنم و میدم به یکی از مامورا . اونم با خودکارش روی دستم یه امضا میکنه و میگه :

 

-          دستتو  به مامور دم در نشون بده تا بگذاره بری بیرون!!

با دو میرم سمت درب خروجی.مثل پرنده ای میمونم که از تو قفس آزادش کردن .هنوز دم درب خروجی نرسیدم که اون بنده خدایی رو میبینم که از دم نونوایی سوار اتوبوسش کردن.

-          خوب برو گمشو دیگه

-          خوب پول ندارم چه جوری برم

-          اومده بودم دو تومن نون بخرم برگردم خونه اوردینم اینجا الانم که ساعت ده و نیمه اتوبوس نیست چه جوری برم!!

-          من چه میدونم سرباز اینو بنداز بیرون!!

دلم براش میسوزه . دل خیلی های دیگه هم براش میسوزه .با چند نفر دیگه سری تکون میدیم و صداش میکنیم.

-          بیا رفیق الان دربستی میگیریم میریم کیان پارس مهمون خودمونی!!

 

 

                                    ************************

 

از این قضیه شونزده سال میگذره .هنوز وقتی یادش میفتم تنم میلرزه.منی که تا اون روز پام به کلانتری نرسیده بود بابت کاری که نکرده بودم دستگیر شدم و مجبور شدم تعهد بدم تا بگذارن دوباره آزاد بشم.جالبه بدونین از اون روز تا حالا ترسم از کلانتری و جرم و قانون حسابی ریخته . بهر حال همه اینا رو گفتم که بگم هر وقت قراره کاری رو انجام بدیم بهتر اونه که فایده و ضررش رو بسنجیم و بعدش در اون مورد تصمیم بگیریم. منطقی ترین کاری که میشه انجام داد اینه که جوری بگردیم که کسی به خودش اجازه نده شان ما رو رعایت نکنه و هر چی دلش میخواد بهمون بگه!!

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 12319


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من .......................! نمیدونم ولی فکر میکنم نوشته های هر کسی آیینه تمام نمای اون آدمه و بهتر از هر شرح و گفتاری میتونه اون آدمو نشون بده.
شناسنامه کامل من...